گوشه ای از صداقت

صداقت آن است که در پی افشای بی صداقتی ديگران نباشی.

صداقت، ننگرستين به مردم است با ديده ی شک.

صداقت، درختی است که آرامش بار ميدهد و نه اضطراب و تشويش.

صداقت، با پاکی تو از راه ميرسد و بدان که سعی در  خرج کردن صداقت، عين بی صداقتی است.

صداقت، رفتار يکسان توست در برابر توامند و ناتوان.

صداقت، دوستی دلهاست و عدم صداقت دوستی اذهان است.

دم زدن مدام از صداقت، نشانه ی بی صداقتی است.

 آن اندازه که سکوت و خاموشی، صداقت است، سخن گفتن صداقت نيست!

شايعترين علت عدم صداقت، واداشتن ديگران به صداقت است چرا که اين بيانی غير مستقيم است از عدم صداقت آنها!

گل صداقت در لحظات بی ذهنی کامل ميشکفد.

سخن از روی صداقت، خود، سوگند است، پس ....



بر گرفته از کتاب کوچک اخلاق (نوشته دکتر شاهرخ شاه پرويزی)

آیا شب یلدای امسال پایان دنیاست؟

پاسخ به سوالاتی درباره ۲۱ دسامبر
پایگاه اطلاع‌رسانی ناسا در واکنش به شایعات مطرح شده مبنی بر به پایان رسیدن دنیا در روز 21 دسامبر (اول دی ماه)، به سوالات مربوط به این شایعه پاسخ داده است.

 به گزارش فارس، مدت‌هاست که شایعات مختلفی در مورد به پایان رسیدن دنیا در سال 2012 و در روز 21 دسامبر (مصادف با اول دی ماه) در وبلاگ‌های مختلف و شبکه‌های اجتماعی رد و بدل می‌شود و هر روز ابعاد گسترده‌تری نیز به خود می‌گیرد.

برای این شایعات منابع و استنادات مختلفی نیز مطرح می‌شود. تقویم قوم مایا، پیش‌گویی‌های نوستراداموس و حتی منابع مذهبی و باستانی از جمله مواردی هستند که مطرح‌کنندگان این شایعه به آن استناد می‌کنند و نتیجه می‌گیرند که دنیا باید در این روز به پایان برسد.

ادامه نوشته

سخنی ازماهاتما گاندی

کمی بیاندیشیم:

یادمان باشد که ،من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو یا شیطان‌ صفت باشم ،

من می توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر باشم،من می‌توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم،چرا که من یک انسانم، و این‌ها صفات انسانى است.
و تو هم به یاد داشته باش:من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى ، من را خودم از خودم ساخته‌ام،
تو هم به یاد داشته باش،منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است،تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.
لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان،و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى
و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه،ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى.
می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.
می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم ،چرا که ما هر دو انسانیم.
این جهان مملو از انسان‌هاست ،پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.
تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم،قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.
دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می‌ستایند،
حسودان از من متنفرند ولى باز می‌ستایند،
دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم،
چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى،من قابل ستایشم، و تو هم……
یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتادبه خاطر بیاورى که آن‌هایى که هر روز می‌بینى و مراوده می‌کنى همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت، اما همگى جایزالخطا.

اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى،نامت را انسانى باهوش بگذار.


 

شاید بتوان از این نوشتار این درس را گرفت!!

حکایتی آموزنده از قضاوت زود هنگام

مرد مسنی به همراه پسر ۲۵ ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد. به محض شروع حرکت قطار پسر ۲۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: “پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند”  مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه ۵ ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند. ناگهان پسر دوباره فریاد زد: ” پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند.” زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد:” پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید."   زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: “‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟"مرد مسن گفت: ” ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند.

اینها  چند حدس عالمانه هستند که روان شناس ها در باره اش تحقیق کرده اند و دستشان آمده که در پیش داور بودن انسان ها موثرند و راهکارهایی که می تواند ما را از قضاوت زود هنگام نجات دهد .....

با هم بخوانیم:

ادامه نوشته

دریچه ای بسوی ملکوت

عشق گاهی خواهش برگ است در اندوه تاک ..... عشق گاهی رویش برگ است در تن پوش خاک

عشق گاهی ناودان گریه اشک بهار....عشق گاهی طعنه بر سرو است در بالای دار

عشق گاهی یک تلنگر بر زلال تنگ نور ...پیچ و تاب ماهی اندیشه در ژرفای تور

عشق گاهی می رود آهسته تا عمق نگاه....

همنشین خلوت غمگین آه

عشق گاهی شور زیستن در گیاه ....عشق گاهی غرقه در خورشید در افسون ماه

عشق گاهی سوز هجران است در اندوه نی ...

رمز هوشیاریست در مستی می

عشق گاهی آبی نیلوفریست ...قلک اندیشه ی سبز خیال کودکیست

عشق گاهی معجز قلب مریض ...رویش بزینه ای در برگ ریز

عشق گاهی شرم خورشید است در قاب غروب ...روزه ای با قصد قربت ، ذکر بر لب پایکوب

عشق گاهی هق هق آرام اما بی صدا ...

عشق گاهی طعم وصلت می دهد...مزه ی شیرین وحدت می دهد ...

عشق گاهی شور هجران دوست،تلخی هرگز ندیدن اوست ...

عشق گاهی یک سفر در شط شب،عشق گاهی مشق های کودکیست ...

حس بودن با خدا در کمال سادگیست

عشق یعنی با تو بودن ، ما شدن...عشق گاهی بوی رفتن می دهد

صوت شبناک تو را سر می دهد...

عشق گاهی نغمه ای در گوش شبعشق گاهی می نشیند روی بام...

گاه با صد میل می افتد به دام

عشق گاهی سر به روی شانه ای....اشک ریز آخر افسانه ای

عشق گاهی دست لرزان تو می گیرد درون دست خویش ...گاه مکتوب تو را ناخوانده می داند زپیش

عشق گاهی ذکر محبوب است بر نی های تیز....گاه در چشمان مشکی اشک ریز

عشق گاهی خاطر فرهاد شیرین می کند ...گاه میل لیلیش با جام مجنون آن کند

عشق گاهی تاری یک آه بر آینه ای ...حسرت نادیدن معشوق در آدینه ای

عشق گاهی موج دریا می شود ...گاه با ساحل هم آوا می شود

عشق گاهی در فنا معنا شود ...واژگان دفتر کشف و تمناها شود

عشق را گوهر چه می خواهد شود ...با تو اما عشق پیدا می شود ...بی تو اما عشق کی معنا شود .....



درد فرو رفته

اگر دروغ رنگ داشت ؛

هر روز شاید ؛ ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه می بست و بیرنگی کمیاب ترین چیزها بود

اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت؛ عاشقان سکوت شب را ویران میکردند.

اگر به راستی خواستن توانستن بود ؛محال نبود وصال !و عاشقان که همیشه خواهانند؛

 اگر گناه وزن داشت ؛هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد ؛تو از کوله بار سنگین خویش ناله میکردی ...

و من شاید ؛ کمر شکسته ترین بودم.

اگر غرور نبود ؛چشمهایمان به جای لبهایمان سخن نمیگفتند ؛و ما کلام محبت را در میان نگاههای گهگاهمان جستجو نمیکردیم

اگر دیوار نبود ؛ نزدیک تر بودیم ؛با اولین خمیازه به خواب میرفتیم و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان حبس نمیکردیم

اگر خواب حقیقت داشت ؛همیشه خواب بودیم هیچ رنجی بدون گنج نبود ... ولی گنج ها شاید بدون رنج بودند

اگر همه ثروت داشتند ؛دل ها سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدندو یکنفر در کنار خیابان خواب گندم نمیدید ؛

تا دیگران از سر جوانمردی ؛بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند

اما بی گمان صفا و سادگی میمرد ....اگر همه ثروت داشتند

اگر مرگ نبود ؛همه کافر بودند ؛ و زندگی بی ارزشترین کالابود

ترس نبود ؛ زیبایی نبود ؛ و خوبی هم شاید

اگر عشق نبود ؛به کدامین بهانه میگریستیم و میخندیدیم؟

کدام لحظه ی نایاب را اندیشه میکردیم؟

و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب میاوردیم؟

اری بی گمان پیش از اینها مرده بودیم .... اگر عشق نبود…..

اگر کینه نبود؛قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند

اگر خداوند ؛یک روز آرزوی انسان را برآورده میکرد؛من بی گمان؛دوباره دیدن تو را آرزو میکردم

 و تو نیز هرگز ندیدن مرا

آنگاه نمیدانم براستی خداوند کدامیک را می پذیرفت


ارزوی همیشگی برای کسی که میشناسید

در فرودگاه گفتگوی لحظات آخر بین مادر و دختری را شنیدم :
هواپیما درحال حرکت بود و آنها همدیگر را بغل کردند و مادر گفت: " دوستت دارم و آرزوی کافی برای تومیکنم."
دختر جواب داد: " مامان زندگی ما باهم بیشتر از کافی هم بوده است. محبت تو همه آن چیزی بوده که من احتیاج داشتم. من نیز آرزوی کافی برای تومیکنم ."
آنها همدیگر را بوسیدند و دختر رفت. مادر بطرف پنجره ای که من در کنارش نشسته بودم آمد. آنجا ایستاد و می توانستم ببینم که می‌خواست و احتیاج داشت که گریه کند. من نمی‌خواستم که خلوت او را بهم بزنم ولی خودش با این سؤال اینکار را کرد: " تا حالا با کسی خداحافظی کردید که می‌دانید برای آخرین بار است که او را می‌بینید؟ "
جواب دادم: " بله کردم. منو ببخشید که فضولی می‌کنم چرا آخرین خداحافظی؟ "
او جواب داد: " من پیر و سالخورده هستم او در جای خیلی دور زندگی می‌کنه. من چالش‌های زیادی را پیش رو دارم و حقیقت اینست که سفر بعدی او برای مراسم دفن من خواهد بود . "
" وقتی داشتید خداحافظی می‌کردید شنیدم که گفتید " آرزوی کافی را برای تو می‌کنم. " می‌توانم بپرسم یعنی چه؟ "
او شروع به لبخند زدن کرد و گفت: " این آرزویست که نسل بعد از نسل به ما رسیده. پدر و مادرم عادت داشتند که اینرا به همه بگن."
او مکثی کرد و درحالیکه سعی می‌کرد جزئیات آنرا بخاطر بیاورد لبخند بیشتری زد و گفت: " وقتی که ما گفتیم " آرزوی کافی را برای تو می‌کنم. " ما می‌خواستیم که هرکدام زندگی ای پر از خوبی به اندازه کافی که البته می‌ماند داشته باشیم. " سپس روی خود را بطرف من کرد و این عبارتها را که در پائین آمده عنوان کرد :
" آرزوی خورشید کافی برای تو می‌کنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اینکه روز چقدر تیره است. آرزوی باران کافی برای تو می‌کنم که زیبایی بیشتری به روز آفتابیت بدهد .
آرزوی شادی کافی برای تو می‌کنم که روحت را زنده و ابدی نگاه دارد .
آرزوی رنج کافی برای تو می‌کنم که کوچکترین خوشی‌ها به بزرگترینها تبدیل شوند .
آرزوی بدست آوردن کافی برای تو می‌کنم که با هرچه می‌خواهی راضی باشی .
آرزوی از دست دادن کافی برای تو می‌کنم تا بخاطر هر آنچه داری شکرگزار باشی .
آرزوی سلام‌های کافی برای تو می‌کنم که بتوانی خداحافظی آخرین راحتری داشته باشی ."
بعد شروع به گریه کرد و از آنجا رفت ...
می گویند که تنها یک دقیقه طول می‌کشد که دوستی را پیدا کنید٬ یکساعت می‌کشد تا از او قدردانی کنید اما یک عمر طول می‌کشد تا او را فراموش کنید ...

تقدیم به شما که آرزوی کافی برایتان میکنم

بمناسبت ایام سوگواری سالار شهدا

در این ایام که فصل گریه بر مصائب اهل بیت فرارسیده فرصت توبه وانابه به درگاه احدیت نیز فراهم است برای باز یافت خود باید این ایام را دریابیم وبدان خاندان متوسل شویم
" قُلْ يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ (زمر /53)
بگو اى بندگان من كه بر خويشتن زياده‏ روى روا داشته‏ ايد از رحمت‏ خدا نوميد مشويد در حقيقت‏ خدا همه گناهان را می ‏آمرزد كه او خود آمرزنده مهربان است

 پادشاهی که چهار همسر داشت

 روزگاری پادشاه ثروتمندی بود که چهار همسر داشت.اوهمسر چهارم خود را بسیار دوست میداشت و او را با گرانبهاترین جامه ها می آراست و با لذیذترین غذاها از او پذیرائی میکرداین همسر ازهر چیزی بهترین را داشت.

پادشاه همچنین همسر سوم خود را بسیار دوست میداشت و او را کنار خود قرار میداد اما همیشه از این بیم داشت که مبادا این همسر او را به خاطر دیگری ترک نمائد.

پادشاه به زن دوم هم علاقه داشت او محرم اسرار شاه بود و همیشه با پادشاه مهربان و صبور و شکیبا بود هر گاه پادشاه با مشکلی روبرو میشد به او متوسل میشد تا آنرا مرتفع نمائد .

همسر اول پادشاه شریک بسیار وفاداری بود و در حفظ و نگهداری تاج و تخت شاه بسیار مشارکت میکرد.اما پادشاه این همسر را دوست نمی داشت وبرعکس این همسر شاه را عمیقا؛ دوست داشت ولی شاه به سختی به او توجه میکرد.

روزی از این روزها شاه بیمار شد و دانست که فاصله زیادی با مرگ ندارد.

سراغ از همسر چهارم خود که خیلی مورد توجه او بود رفت گفت من تو را بسیار دوست داشتم بهترین جامه ها را بر تن تو پوشانده ام و بیشترین مراقبتها را از تو بعمل آورده ام اکنون که من دارم میمیرم آیا تو مرا همراهی خواهی کرد ؟

گفت:بهیچ وجه !! و بدون کلامی از آنجا دور شد این جواب همانند شمشیر تیزی بود که بر قلب پادشاه وارد شد.

پادشاه غمگین و ناراحت از همسر سوم خود پرسید من در تمام عمرم تو را دوست داشته ام هم اکنون رو به احتضارم آیا تو مرا همراهی خواهی کرد و با من خواهی آمد ؟

گفت نه هرگز !! زندگی بسیار زیباست اگر تو بمیری من مجددا ازدواج خواهم کرد و از زندگی لذت میبرم !

پادشاه نا امید سراغ همسر دوم خود رفت و از او پرسید من همیشه درمشکلاتم از توکمک جسته ام و تو مرا یاری کردی من در حال مردنم آیا تو با من خواهی بود ؟

گفت نه متاءسفم من در این مورد نمیتوانم کمکی انجام دهم من در بهترین حالت فقط میتوانم تو را داخل قبرت بگذارم ! این پاسخ مانند صدای غرش رعد و برقی بود که پادشاه را دگرگون کرد !

در این هنگام صدائی او را بطرف خود خواند و گفت من با تو خواهم بود تو را همراهی خواهم کرد !

هر کجا که تو قصد رفتن نمائی!

شاه نگاهی انداخت همسر اول خود را دید ! او از سوء تغذیه لاغر و رنجور شده بود شاه با صدائی بسیار اندوهناک و شرمساری گفت :

من در زمانی که فرصت داشتم باید بیشتر از تو مراقبت بعمل می‌آوردم من در حق تو قصور کردم ...

 در حقیقت همه ما دارای چهار همسر یعنی همفکر در زندگی خود هستیم

همسر چهارم :همان جسم ماست مهم نیست که چه میزان سعی و تلاش برای فربه شدن و آراستگی آن کردیم وقتی ما بمیریم او ما را ترک خواهد کرد .

همسر سوم : دارائیها موقعیت و سرمایه ماست زمانی که ما بمیریم آنها نصیب دیگران میشوند .

همسر دوم :خانواده و دوستانمان هستند مهم نیست که چقدر با ما بوده اند حداکثر جائی که میتوانند باما بمانند همراهی تا مزاز ماست .

همسر اول : روح ماست که اغلب در هیاهوی دست یافتن به ثروت و قدرت و لذایذ فراموش میشود . در حالیکه روح ما تنها چیزی است که هر جا برویم ما را همراهی میکند .

 پس از آن مراقبت کن او را تقویت کن و به او رسیدگی کن که این بزرگترین هدیه هستی برای توست....یاحق


دلنوشته های شهید چمران قبل از شهادت

نوشته ای که دکتر چمران چند لحظه قبل از شهادت نوشته است:

اي حيات ! با تو وداع مي كنم ، با همة مظاهر و جبروتت .
اي پاهاي من ! مي دانم كه فداكاريد ، و به فرمان من مشتاقانه به سوي شهادت صاعقه وار به حركت در مي آييد ؛
اما من آرزويي بزرگتر دارم . به قدرت آهنينم محكم باشيد.
اين پيكر كوچك ؛ ولي سنگين از آرزوها و نقشه ها و اميدها و مسئوليتها را به سرعت مطلوب به هر نقطه دلخواه برسانيد .
دراين لحظات آخر عمر ، آبروي مرا حفظ كنيد . شما سالهاي دراز به من خدمت ها كرده ايد .
از شما آرزو مي كنم كه اين آخرين لحظه را به بهترين وجه ، ادا كنيد .
اي دست هاي من ! قوي و دقيق باشيد . اي چشمان من ! تيزبين باشيد . اي قلب من ! اين لحظات آخرين را تحمل كن .
به شما قول مي دهم كه پس از چند لحظه همة شما در استراحتي عميق و ابدي آرامش خود را براي هميشه بيابيد .
من چند لحظة بعد به شما آرامش مي دهم ؛ آرامشي ابدي .
چه ، اين لحظات حساس وداع با زندگي و عالم ، لحظات لقاي پروردگار و لحظات رقص من در برابر مرگ بايد زيبا باشد

امام رضا

ای قبله گاه هشتمین

روحم فدات 

دلم هوای حرمت را دارد

كاش يك شب باز مهمان دو چشمت می‌شدم          ريزه خوار مشرق خوان دو چشمت می‌شدم
كـاش يك شب می‌گذشتم از فراز چشم تو               گرم گلگشـت خـراسان دو چشمت می‌شدم